شعر

شعر اول

الهامی از دکتر شریعتی


استادا کفر نمیگویم،

پریشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر امتحان کردی.

🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵

استادا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه ای نمره

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خوابگاه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵


استادا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت را بر سایه ی دیوار دانشگاه بگشایی

لبت را بر کاسه چون مس قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر(پارک ملت)

تفریح عده ای را بینی

و اعصابت برای نمره ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵

استادا!

اگر روزی دانشجو گردی

ز حال دوستانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه ی تحصیل، از این بودن، از این بدعت.

🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵

استادا تو مسئولی.

استادا تو میدانی که دانشجو واقعی بودن و ماندن

در این دانشگاه چه دشوار است،

چه رنجی میکشد آنکس که دانشجو است و از احساس سرشار است …

🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵🔵

پاسخ استاد به من

پست بعدی

@ahh1380

گلایه من از استاد

گلایه من از استاد

علی هادیان حقیقی

علی هادیان حقیقی

دانشجو حقوق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری در print
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email

خبر دار شو از ما(: